از سفره‌ام با من برابر خورد نانم را
آتش زد اما در خیابان استخوانم را

حالا که نعشم بی‌کفن بر کوه بلخاب است
جز غم که می‌خواهد بگیرد بازوانم را؟

گرگی که دعوای برادر خواندگی می‌کرد
ملا برادر گونه کرده قصد جانم را

ضحاک پیر قندهاری باز می‌خواهد
ویران کند ویرانه‌های بامیانم را

شاید تصور کرده حذف واژه آسان است
با انتحار و حیله می‌بندد دهانم را

گیرم که مستولی شده با خون و خشم و خوف
فردا چه پاسخ می‌دهد فکر و زبانم را؟

روی زمین راه مرا دیوار و خندق کرد
اما مگر سد می‌تواند آسمانم را؟

با من رقابت کن، اگر مردی به دست آور
دل‌های خون و خسته‌ی هم‌میهنانم را...

https://telegram.me/ahmadybolandi