بو ميكشي اينسو و آنسو را به زاري

من مرده ام انگار تو باور نداري

من مرده ام هفتاد سال ناتمام است

بر روي سنگ قبر من سر ميگذاري

هفتاد سالي را كه ماندي در كنارم

با اضطراب و وحشت و با بيقراري

هفتاد سالي را كه روي هر سپيدار

من قلب تيرك خورده كندم يادگاري

حالا بيا و فرض كن من زنده هستم

كي ميشود با اين تصور هيچ كاري؟

من مرده ام از استخوانم پل بسازيد

باطل شود اين مرز هاي اعتباري

اي گرگ اهلي سر به كوهستان بگذار

وقتي كه مثل من به تنهاي دچاري

من مرده ام از خون سردم مل بسازيد

ميخانه ي در گوشه ي كابل بسازيد

تا شاعران خسته شعري گفته باشند

تا كودكان بي گريه يك شب خفته باشند

من خسته ام از چشم هاي استعاري

از مردن تدريجي و از انتحاري

اي شمع هاي گرد گورم گل بسوزيد

بر زخم هاي كهنه ي كابل بسوزيد

 از انتحار، از رنج كامم تلخِ تلخ است

رنجي كه روزي باميان روزي به بلخ است

رنجي زني كه سر به كوهستان نهاده

اما تنش افتاده بي جان روي جاده

شهر من است اين قطعه ي در خون تپيده

اين خاك باران خورده ي شوراب ديده

اين آهن تفتيده ي زنگار بسته

آيينه ي سنگ ستم خورده، شكسته

شهر من است اين جنگل پر دوود و آتش

اين واديي اجداديي زرتشت و آرش

اين سرو سار خسته اين باغ ذغالي

اين ماهي تشنه ميان حوض خالي

اين نقشه ي پيچيده بر جان خراسان

جغرافياي رستم و زال و نريمان

مسخ گوزن مرده در مرداب ما هستيم

مست مي ته مانده ي أرباب ما هستيم

از خون ما جاري به شيكاگو شراب است

از خون ما تيتر خبرها داغ و ناب است

اين بيرق فرسوده را پايين بياريد

بر گور من خشخاش هلمندي بكاريد

معشوقه ام وقتي بيايد گيج باشد

اين سكه ي رايج به دنيا هيچ باشد

بو ميكشي، سر مي نهي، باور نداري

من مرده باشم بي من اما كم بياري

سر مي نهي، بغض گلويت را نخورده

از زندگي از عشق كامت را نبرده

انگار پيش چشمهايت مرگ باشد

انگار بعد از من برايت مرگ باشد

***

از راديو اما بدون هيچ صبري

 پيدا شده جسم زني بالاي قبري

تو مرده ي انگار من باور ندارم

بي تو سر از هند و بنارس دربيارم

تو مرده ي هفتاد سال ناتمام است

حتي نشستن بر سر گورت حرام است

معشوقه ي بي روح خفته در برمن

خاك سياه بنداز حالا بر سر من