نان صبحم آفتاب و نان شامم ماهتاب
زندگي در كام من تلخ است مثل قرص خواب
غم به مثل خوره افتاده به جانم، آه، عمر-
چشمه ي كه منتهي گردد به كنج منجلاب
جغد غم بر چشم هايم تخم تنهايي نهاد
استخوان خالي از مغزم، پر از رنج و عذاب
عشق تاوان ندانم كاريي هر چه دل است
بار اين منت خرابم كرده اي مردم خراب
فرض كن دنيا گلستان، فرض كن آدم ملك
فرض كن در رود ها جاري ست مي بر جاي آب
فرض كن اين، فرض كن آن، فرض كن فرض دگر
خسته ام از اين همه فرضيه هاي بي جواب
سهم من از زندگي مرگ است، رنجم كم بده
سفره ي خالي ز نان و جام خالي از شراب!
رنج نامرئي اشتر خار از روييدنش
قصه هاي ناتمام ما از اين اجر و ثواب
مي كشد كم كم مرا اين داستان هاي مگو
راز هاي خفته بر این گور هاي بي حساب
توته توته كن تنم را بعد پيش سگ بريز
تا رها گردم از اين كفتار هاي با نقاب
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۴ ساعت 6:15 توسط سید حیدر احمدی بلندی
|
شبی که رفت به تاراج برگ ک بار درخت