این مثنوی را تازه سروده ام و منتظر نظریات شما هستم
مثنوی
چه غم انگیز غضب ناک برادر هشدار!
دست از این خانه ی ویران شده ی خود بردار
مهربان باش خدا دست ترا می گیرد
زندگی با همه ی خوب و بدش می میرد
بعد از آن شاخ درخت است که باران دارد
سفره ی خالی درد است که مهمان دارد
آب خندیده به من گفت، پس از هفت نبرد
هیچ کس تشنگی ما و ترا درک نکرد
عاقبت هرچه غرور است به دریا دادیم
بی سبب هرچه جنون است به صحرا دادیم
هرچه از بندگی آزاد شدیم ، شاد شدیم
بنده ی بندگی خود شدیم ،آباد شدیم
با تنفر دو قدم از خودمان دور شدیم
رفته، رفته همگی هاله ی از نور شدیم
پایم از دایره عقل برون خواهد شد
دلم آمیزه ی از عشق و جنون خواهد شد
پای این طایفه در جنگ چه ارزش دارد؟
سنگ بی کوتل سالنگ چه ارزش دارد؟
گله ها پر گله بین من و تو باقی ماند
صد کران فاصله بین من و تو باقی ماند
آنقدر سنگ شدیم تا که زمان سنگین شد
آنقدر مکر نمودیم ، زمین رنگین شد
کفر آنقدر نکردم که شوم بی ایمان
آنقدر سر نبریدم که شوم سر گردان
عاقبت خاک شدم ، دود شدم ،آه شدم
تا ابد حبس شدم ، آب ته چاه شدم
روزگاری ست که هر دل به خرابی آباد
من چرا از ته این چاه بگردم آزاد؟
پایم از دایره عقل برون خواهد شد
دلم آمیزه ی از عشق و جنون خواهد شد
این سفر پای پر از آبله می خواهد، مرد
دل پر درد و پر از حوصله می خواهد ،مرد
چه کنم مرگ به دامان توام افگنده
پدر پیر که بر زندگیش می خنده
مرگ پایان ستم های تو باشد شاید
مرگ آهنگ قدم های تو باشد شاید
مرگ سنگینی باری که به دوشم باقی ست
مرگ شیرینی لب های تو باشد شاید
مرگ آغاز جنون که نکردم پیدا
لای گیسوی چلیپای تو باشد شاید
مرگ آرامش پنهان پر از لذت ،آه
عقب چهره ی زیبای تو باشد شاید
پدر پیر که بر زندگیش می خندد
تهمت عشق به ناموس خودش می بندد
آمده تا که در آیینه عیانم سازد
آنقدر خنده نماید که جوانم سازد
دل پر درد و پر از حوصله من دارم ،آه
از تو و آدم و حوا گله من دارم ، آه
پدرم ! ایکه از این خسته شکایت کردی
تو به حق من دیوانه جنایت کردی
تا که از جشم خودم روی زمین افتادم
همه ی خوب بدم را به خیابان دادم
همه ذرات تنم تجزیه شد، من مردم
تا به آرامش شیرین دگر پی بردم
روزگاری ست که هر دل به خرابی آباد
هموطن در همه احوال خدا یارت باد!
شبی که رفت به تاراج برگ ک بار درخت