تبليغاتX
جغرافیای کوچک این کاغذ

جغرافیای کوچک این کاغذ

درد های دل یک دیوانه

به همه ی بانوان رنج کشیده ی کشورم

سایه ات وقتی که بانو از سرم کم می شود

زندگی در پیش چشمانم جهنم می شود

شاعرم ، دیوانه ام ، اصلاً بدونت نیستم

بی تو این دیوانه ، این شاعر کی آدم می شود؟

غم ، نه اصلاً اعتقادم  نیست وقتي با توام

تو که پیشم نیستی غم واقعاً غم می شود

کس چه می دانست روزی میفتد دست خودم

برگریبانم  و مار آستینم می شود؟

شاید این تقدیر شوم توست یا نحسی من

این که هر چیزم برايت هیچ چیزم می شود

بگذرم حالا که هر چه هست از تو راضیم

زندگی یک روز نی، یک روز رامم می شود

+نوشته شده در چهارشنبه 4 خرداد1390ساعت16:50توسط سید حیدر احمدی | |


مادرم رفت و توان من و یاران را برد

مرگ او ساده نبود صبر دل و جان را برد

مادرم دست تهی ، آری ، نرفت از دنیا

با خودش درد چل و هشت زمستان را برد

هیچ کس از خبر مرگ او وسواس نکرد

هیچ کس غصه و تنهايی احساس نکرد

مرگ او فاجعه سخت به ما می ماند

بعد از آن قسمت ما چیست خدا می داند

رفت و یک خاطره لبخند از او باقی ماند

یازده روح خداوند از او باقی ماند

عمر خود را به من و خواهر و بابا بخشید

درد خود را به لحد برد و به آنجا بخشید

مادرم روح خدا بود از اینجا پربست

نور بر خانه ما بود از اینجا پر بست

آسمان بر سرم افتاد شکستم مادر!

شاخه ام ، شاخه فریاد ، شکستم مادر!

مادرم رفت و چراغ دل من خاموش است

بعد ازین زندگیم حادثه مغشوش است

+نوشته شده در چهارشنبه 4 خرداد1390ساعت16:31توسط سید حیدر احمدی | |

مثنوی

چه غم انگیز غضب ناک برادر هشدار!

دست از این خانه ی ویران شده ی خود بردار

مهربان باش خدا دست ترا می گیرد

زندگی با همه ی خوب و بدش می میرد

بعد از آن شاخ درخت است که باران دارد

سفره ی خالی درد است که مهمان دارد

آب خندیده به من گفت، پس از هفت نبرد

هیچ کس تشنگی ما و ترا درک نکرد

عاقبت هرچه غرور است به دریا دادیم

بی سبب هرچه جنون است به صحرا دادیم

هرچه از بندگی آزاد شدیم ، شاد شدیم

بنده ی بندگی خود شدیم ،آباد شدیم

با تنفر دو قدم از خودمان دور شدیم

رفته، رفته همگی هاله ی از نور شدیم

پایم از دایره عقل برون خواهد شد

دلم آمیزه ی از عشق و جنون خواهد شد

پای این طایفه در جنگ چه ارزش دارد؟

سنگ بی کوتل سالنگ چه ارزش دارد؟

گله ها پر گله بین من و تو باقی ماند

صد کران فاصله بین من و تو باقی ماند

آنقدر سنگ شدیم تا که زمان سنگین شد

آنقدر مکر نمودیم ، زمین رنگین شد

کفر آنقدر نکردم که شوم بی ایمان

آنقدر سر نبریدم که شوم سر گردان

عاقبت خاک شدم ، دود شدم ،آه شدم

تا ابد حبس شدم ، آب ته چاه شدم

روزگاری ست که هر دل به خرابی آباد

من چرا از ته این چاه بگردم آزاد؟

پایم از دایره عقل برون خواهد شد

دلم آمیزه ی از عشق و جنون خواهد شد

این سفر پای پر از آبله می خواهد، مرد

دل پر درد و پر از حوصله می خواهد ،مرد

چه کنم مرگ به دامان توام افگنده

پدر پیر که  بر زندگیش می خنده

مرگ پایان ستم های تو باشد شاید

مرگ آهنگ قدم های تو باشد شاید

مرگ سنگینی باری که به دوشم باقی ست

مرگ شیرینی لب های تو باشد شاید

مرگ آغاز جنون که نکردم پیدا

لای گیسوی چلیپای تو باشد شاید

مرگ آرامش پنهان پر از لذت ،آه

عقب چهره ی زیبای تو باشد شاید

پدر پیر که بر زندگیش می خندد

تهمت عشق به ناموس خودش می بندد

آمده تا که در آیینه عیانم سازد

آنقدر خنده نماید که جوانم سازد

دل پر درد و پر از حوصله من دارم ،آه

از تو و آدم و حوا گله من دارم ، آه

پدرم ! ایکه از این خسته شکایت کردی

تو به حق من دیوانه جنایت کردی

تا که از جشم خودم روی زمین افتادم

همه ی خوب بدم را به خیابان دادم

همه ذرات تنم تجزیه شد، من مردم

تا به آرامش شیرین دگر پی بردم

روزگاری ست که هر دل به خرابی آباد

هموطن در همه احوال خدا یارت باد!

+نوشته شده در چهارشنبه 30 دی1388ساعت9:23توسط سید حیدر احمدی | |

 برادرم! آقای رییس جمهور!

اين سطر هاي پدر سوخته را

وقتي مي نويسم كه

مرزهاي كشورم در دست بيگانه گان است

وشب

درتلويزيون ميبينم شما را

كه سخن از استقلال

مي زنيد.

برادرم ، جناب رييس جمهور!

دمي به اين توده ي سرگردان هم فكر كن

به ملت

به همين ملت

ملتی که هر روزبه جرم نکرده

 محاکمه ی صحرای می شود

و ملتی که هنوز در خانه های شان

آرامش

وجود ندارد .

آقای رییس جمهور!

ساده و صمیمی برایتان می گویم،

آیا تا هنوز هیچ فکرکرده اید

 که پاهایم را چگونه از دست داده ام؟

هیچ فکر کرده اید که گور پدرم کجاست؟

وهیچ فکر کرده اید که لباس های من با شما چقدر تفاوت دارد؟؟.

جناب رییس جمهور!

آیا تا هنوز کسی به شما گفته است افغانی کثافت؟

 ویا گفته است افغانی پدر سگ؟

اصلا تا هنوز کسی به شما گفته است افغانی..........؟.

اما نه ،

 فقط به من گفته اند،

 هنوز بوی گور دسته جمعی من می دهم ،

 چون به عنوان شورشی ،

تروریست

قاچاقبر

 در خانه ام می میرم

 و ازاستخوان هایم نردبانی می سازند

که هرگزپدرم از آن بالا

رفته نمی تواند.

اما نه ،

 شما چرا فکر کنید جناب رییس جمهور؟!!

نانت هیشه گرم و آبت همیشه سرد.

آنانیکه در جنوب بی گناه می میرند

و بمبارد می شوند

 برادران من اند ،

آنانیکه در شمال بی دفاع تجاوز می شوند

خواهران من اند،

 و آنا نیکه شب های گرسنه گی

خواب نان را می بینند ،

و هیچ امیدی به فردا ندارند  

کودکان من اند.

و آنانیکه همواره میسوزند

پدران و مادران

 من اند.

 شماکه نان تان گرم و آب تان سرد است.

جناب رییس جمهور؟!

وقتی به یک دانش آموز ایرانی بگوی کثافت را تعریف کن،

 می گوید:

 ((کثافت عبارت از افغانی های است که در ایران به سر می برند)).

و  وقتی به یک داکتر پاکستانی بگوی قلب چیست ؟

قلب برادر کوچکم را می آورد

که از راه مکتب در قندهار

اختطاف کرده بودند.

آقای رییس جمهور!

 شما که کارتان جور است ،

وقتی از دشت لیلی عبور می کنید

با دستمال گل سیب بینی تان را می بندید

مبادا تعفن گور برادرانم

 به صحت مبارک ضرر برساند.

و وقتی به خوست سفر می کنید

به چشم های خود عینک می گذارید،

 تا حجله ویران شده خواهرم را که در شب عقدش

نیرو های خارجی بمبارد کردند،

 نبینید.

آقای رییس جمهور مسلمان با ایمان!

 فرض کنید اینجا قیامت است ،

وقتی در برابر گدایان نا بینا اطراف شهر قرار می گیرید

 چطور برایشان ثابت می کنید

که افغانستان پیشرفت کرده است؟

چگونه بریشان می فهمانید که سکه های حکومت چه رنگ دارند؟

اما نه اینها برای شما هیچ ربطی ندارند .

شما كه ريیس جمهور هستید.

اینها را باید چوپانی بداند

 که طعم تلخ خشک سالی را چشیده است

و هنوز تلف شدن بره هایش را

به یاد دارد.

               به ياد دارد

آری !

    به شما

           هیچ

                ربطی

                         ندارد.

 

آبت همیشه سرد و نانت همیشه گرم.

 

کارکت جور است.

 

شدشد،نشد جلال آباد.

 

  

 

  

 

+نوشته شده در شنبه 13 تیر1388ساعت19:10توسط سید حیدر احمدی | |

دیشب که چشمان سیاهت در تلاتم بود

شب لای گیسوهای گیجت همچنان گم بود

آیینه از روی تو شرمید و تو خندیدی

بین تو و آیینه تا سنگ تفاهم بود

اما نسیم کاکلت از شیشه تا بگذشت

دیدم که مرگ بیشه های سبز گندم بود

من زل زدم بر چشمهای روشن مهتاب

دیدم که دنیا سیب سرخ دست مردم بود

 

 

 

 

جاده ها در پی اعلان منی بیکاراند

سنگ ها از نفس سوخته ام بیزاراند

حرف خود را به چه کس می شود اظهار نمود

با دل ساده ی خود آدمیان مکاراند

سایه ات از سرمن کم شد و حالا بی تو

دشت ها زیر قدم های غریبم خاراند

همه ی هستیی خود را به تو می گریم،آه

اگراین ثانیه برحال خودم بگذاراند

من به زنجیر نگاه تو هنوز آزادم

هرچه این طایفه ناقابل و خوارم دارند

+نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین1388ساعت21:27توسط سید حیدر احمدی | |

موسیچه روی شانه من دق شده پدر

صدیقه اي  دچار منافق شده پدر

حالا چطور می گذرد زندگی به ده

اینجا به مرگ هر کی موافق شده پدر

از حال من نگو که گنهکارو کافرم

با این دو بیت شعر کی صادق شده پدر؟

امدفعه باز یک خبر تازه گفتنی ست

درد بخیر بچه ات عاشق* شده پدر

از ما برای قریه و اهلش بگو سلام

حالم برای جمله اي شان دق شده پدر

*مشكل تلفظ حرف «ع» در مصرع هشتم عمدي ميباشد

+نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387ساعت12:51توسط سید حیدر احمدی | |

گرفته حال من حال شما یک حال نا معلوم   

از این بی مزه گی و زندگی و کال نا معلوم

بدستم حافظ و تسبیح و جام و هی ... نمی آیی

دلم بد می شود از حافظ و از فال نا معلوم

زمانه می خورد عمر مرا مجنون مجنونم

دلم را بسته ام بر جمعه یک سال نا معلوم

تو می مانی و دلها التجایت می کنند و من

کبوتر می شوم پر می کشم با بال نا معلوم

دوباره بذر دستان سیاهم سبز می گردند

اگرچه در هراسم از خودم  اقبال نا معلوم...

 

+نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد1387ساعت11:14توسط سید حیدر احمدی | |

عزيزم مهرباني حد ندارد

بفرما، عشق خوب و بد ندارد

زمين وقتي كه گور دسته جمعيست

دگر بلخ و قم و مشهد ندارد

            ۱۳۸۷|۱|۲ مشهد ايران    

+نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387ساعت19:51توسط سید حیدر احمدی | |